ورق های زده نشده..

محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

اگر هرگونه سوال و یا اشکالی در رابطه با این زمینه و یا هر زمینه تحصیلی
مانند: مدرسه ، دانشگاه ، کنکور ، ارشد ، دکتری ، نظام وظیفه و... دارید ؛

...کافیست با ما تماس بگیرید

شماره تماس از خط ثابت 02170705003

پاسخگویی از ۸ صبح تا ۱۲ شب حتی ایام تعطیل



ما از همان اول زباله جمع کن بودیم.هستیم هنوز. زباله به وقتش که زباله به نظر نمی رسید. لنگه کفشی ست در بیابان. به درد بخور برای روز مبادا. نشانه دور اندیشی محافظه کارانه و آینده نگری. اما دور اندیشی محافظه کارانه و آینده نگری بی قاعده، تنها زباله تولید میکند: ده ها کارتن و جعبه از پیچ و واشر و سیم و لامپ و نخ و کاغذ و رومه و قاب شکسته و کفش نیمه پاره. مجموعه بی مصرف جاگیر مصیبت زایی که با دروغ خوش آب و رنگ « هرچیز که خوار آید روزی به کلار آید» روی هم تلنبار شده اند.

اما راستش این است که هر تکه از این زباله دانی، نشانه یک پایان ناتمام و یک دل نکندن به هنگام است که هیچ وقت هم به کار نمی آید.


بخشی از کتاب دال دوست داشتن


ãäÈÚ

مشخصات



شب گذشته دعوت دلچسبی داشتم برای دو فیلم از جشنواره امسال البته در یک اکران خصوصی..

نمایش اول لاتاری از مهدویان بود. خیلی دلچسب بود.. بیشتر به خاطر داشتن قهرمان در فیلم. یادمه وقتی ایستاده در غبار رو دیدیم با همسرم، هر دو با یه حال خوب سینما رو ترک کردیم چون قهرمان واقعی و قابل لمس بهمون نشون داد.. چیزی که جای خالیش خیلی حس میشه تو سینمای ما. لاتاری پایان دلچسبی داشت و ممنونم از مهدویان با اینکه از نسل جوان سینماگران هست اما خوب می بینه و گوش میده در مورد انقلاب..جنگ و اتفاقاتی که برای اینها افتاده..

اما مغز های کوچک زنگ زده هومن سیدی.. فوق العاده.. فقط همین . امیدوارم زمان اکرانش کسی دیدن این فیلم رو تو سینما از دست نده..

فراتر از سینمای ایران..

قبلا خشم و هیاهو سیدی رو دیده بودم و کاملا مشخص بود که شبیه بقیه نیست و به معنای واقعی سینما بلد است.. من سواد سینمایی ندارم اما وقتی با فیلم های درجه یک دنیا مقایسه میکنم، حس میکنم فیلم های سیدی خیلی نزدیک است به سینمای واقعی چرا که به همه ابعاد فیلم توجه شده.


پ.ن :  فرهاد اصلانی بی شک بازیگر است..


ãäÈÚ

مشخصات



روزگاری بود که غم گه گاه مهمان دل میشد..نه صاحب خانه ...برای ما که کم سن و سال بودیم که اصلا غم معنایی نداشت .. شاید  گریه ای سر می دادیم اما از سر غم نبود..ناراحتی بود و می گذشت..غم نبود که دست و بالت را بگیرد و حتی نگذارد گریه کنی..غم نبود که حتی اجازه ندهد زمان شادی از اعماق وجودت شاد باشی..اما بزرگ که شدیم غم تعریف شد..تعریفش پیچیده بود..در عین عذاب بزرگت می کرد..وادار به سکوتت می کرد..به فکر وامیداشتت.. اما..اما امان از وقتی که غمی بیاید و نخواهد برود..مهمان نشود.. صاحب خانه وار جا خوش کند درونت.. کم کم از بزرگی می اندازدت..بد خلقت میکند..متظاهرت میکند..ت میکند..پرخاشگرت میکند و شایدم به جای همه اینها افسرده ات..

کاش غم برای همه مهمان می بود.. کاش می آمد و میرفت.. کاش ماندنی نبود.. 

وقتی در دل خدایی داری.. وقتی امیدی میبندی .. وقتی جوابی نمیگیری و حواله میدهی به حکمت ش.. 

آرزو میکنی کاش اعتقادی نداشتی.. 

و این خصلت آدم های ضعیفی چون من است..


پ.ن: الان شنیدم که شصت و شش خانواده داغدار شدن..

دوباره غم.. دوباره تسلیت .. خدایا طلب مغفرت برای مهمان هایت و صبر برای خانواده هایشان..


جالبه.. بعد از این ناشکری های من خدا بهم گفت .. از چند لحظه بعدت خبر نداری .. پس شاکر همین لحظه باش..


ãäÈÚ

مشخصات



آسمان آبیه قشنگ است. من عاشق خدا میشوم وقتی تکه های ابر با خورشید بازیشان می گیرد. آنقدر بخشنده است این آسمان که مجال میدهد تک تک ما در خانه های کوچکمان شاهد بازی ابر و خورشیدش باشیم. یک آن خانه غرق نور و آن دیگر تاریک. و چه تاریکیه لذت بخشی؛ میدانی که در کوتاه ترین زمان سیل نور جای تاریکی را می گیرد. و چه خداوند مهربان و بخشنده ای..

در این روز ها خدا را در سلول هایم حس میکنم..مهربانی اش را.. مهربانی اش را و بخشش بی انتهایش را..

در تراس را باز میکنم.. پرده شیشه ای و پر از گل های نارنجی رارها میکنم.. پنجره پذیرایی را باز میکنم و می گذارم باد از خانه من هم بگذرد.. می گذارم گلهای نارنجی پرده ام در آشپزخانه پرواز کند و من یادم بیاید که خدا چرا من را آفرید..

لحظه هایی چنان شادی احاطه ام می کند که کودکی ام تداعی میشود.. حیاط..آفتاب و بادی که پرده هایمان را به آسمان می برد..

آن روز ها نگذشته.. چرا که من هنوز هستم و آن لحظه هاست که من امروز را ساخته است..  سجاده ام را جایی در مسیر باد پهن میکنم.. الله اکبر را فریاد میکنم در دل.. الحمدلله را لمس میکنم و سبحان الله را می نوشم..

 شکر می کنم .. لحظه هایم را.. حتی لحظه های ابری زندگی را.. حتی غمی که ته دلم هست اما امیدی هم هست وقتی خدایی هست..  

***

همسرم خوب عاشق کردن را بلد است..

خدایا شکر بابت همسری که تو برایم انتخاب کردی و انتخاب تو بهترین انتخاب هاست..



ãäÈÚ

مشخصات



یه بی حالیه خلصه وار داره سرما خوردگی. چند فصل می خونم. چشمام خسته میشه. به صدا های بیرون گوش میدم. به سکوت خونه.یه نور نارنجی از لای پرده  سر خورده رو فرش آشپز خونه.صدای تلفن بلند میشه. مهمونی آخر هفته موکول شد به هفته دیگه. چند فصل دیگه می خونم. چشمام خسته میشه. خوابم میبره. وقتی بیدار میشم از نور نارنجی خبری نیست. همه جا تاریکه. بخش دوم امروز شروع شد.


ãäÈÚ

مشخصات

  • منبع: http://khaneyeaftabi.blogsky.com/1396/11/17/post-6/
  • کلمات کلیدی: میشه ,خسته میشه ,چشمام خسته ,خونم چشمام
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.


 من و جناب همسر اصلی ترین تفریحمان فیلم دیدن است..

واقعا تفریح لذت بخشی ست ..  میشود رستگاری در شاوشنگ را دید و برای مدتی پلک هایت را ببندی و بال های ذهنت را در دشتی سبز و پر از نور امید پرواز دهی..

میشود محله چینی ها را ببینی و منقبض شدن عضلات تنت از خشم و ناراحتی را حس کنی..

این بالا و پایین شدن ها را بعد از موسیقی.. در سینماست که میشود پیدا کرد.



ãäÈÚ

مشخصات



همسر عزیز پیشنهاد قدم زدن در این هوای مهربان را پذیرفت و راهی خیابان انقلاب شدیم.. 

شکر اندر شکر شد..

برف و کتاب..

هرچند کتاب مورد علاقه ام را به خاطر گرانی اش فعلا نخریدم اما در کتاب فروشی ها می گشتیم و لذت میبردیم..

جناب همسر هم در کافه فرانسه لذتمان را کامل کرد..


پ.ن : قبل از بیرون آمدن از خانه، تند و تند خانه را مرتب کردم که وقتی از سرمای بیرون به خانه پناه میبریم مرتب بودن خانه لذت گرما را دو چندان کند برایمان..اما در راه فقط افرادی جلوی چشمانم بودند که خیابان مقصد و مبدا شان است...وقتی بازگشتم لذت گرمای خانه زیاد در دلم ته نشین نشد..

ای کاش همه در کاشانه شان از این برف لذت می بردند..



ãäÈÚ

مشخصات



امروز بر طبق روال ماه های قبل دورهمی فامیل همسر بود و بعد از آن مهمانی خانوادگی خانواده خودم..

همه چیز در ظاهر خوب .. همه در جمع های دو یا سه نفره.. یا همه با هم مشغول حرف زدن.. انتقال اطلاعات.. و بیشتر بیان حالات و عادات و احساسات شخصی خودشان به یکدیگر بودند.. در چهره شان گاهی تعجب از حرف طرف مقابل دیده میشد اما در دل نگه می داشتند تا جایی دیگر با شخص مورد پسند و نظر خودشان درموردش حرف بزنند و نظر دهند و البته گاهی هم در آن میان در آنه واحد جواب طرف مقابل را رک می دادند ولی دست آخر همه به روی هم میخندند و روی گل همدیگر را می بوسند و وعده دیدن همدیگر را در ماه آینده به هم میدهند..

این از سبک رفتار فامیل همسر که زیاد حرف میزنند.. به مد و لباس و آرایش میپردازند.. منتظر ناراحت شدن از هم یا گرفتن سوژه درمیان حرف های هم هستند .. و این جمع بیشتر از چند ساعت نمیتوانند در آرامش و رضایت در کنار هم دوام بیاورند و بهتراست  بعد از آن چند ساعت از کنار هم متفرق شوند ...

میرسد نوبت به خانواده خودم..

به یمن برنامه کتاب باز قرار بر این شده هر چند هفته یکبار منزل یکی شاهنامه و گاهی حافظ خوانده شود..

نه اینکه همه اهل کتاب خواندن باشند.. نه.. اما بدشان نمی آید از این داستان..

اما تا قبل از این خانواده کم حرف و بیشتر صحبت ها حول مسائل سیاسی روز می چرخید.. زیاد اهل بگو و بخند و بازی و مد و .. نیستند.. کمی افراد خانواد کم حوصله اند ...اهل شادی و خوشی نمایشی نیستیم به هیچ عنوان و اگر این کار را بکنیم خیلی ناشیانه و مبتدیست که طرف مقابل سریع متوجه میشود..البته ناگفته نماند مشکل ای که چند سالی گریبان خانواده را گرفته به هیچ وجه بی تاثیر نبوده..مسائلی که اکنون به حالت عادت درآمده اما کم و بیش زهرش زیر زبان حس میشود..و نمی گذارد همه مان از ته دل شاد باشیم.. به خودمان دلداری میدهیم که همه این روز ها گرفتارند.. و خدا را شاکریم چرا که مسائل و درگیری های سخت تری میتوانست جای آن را بگیرد..

همین خانواده نزدیک و مهربان من که هیچ کس طاقت ناراحتی فرد دیگری را ندارد.. غم هر یک از اعضا غم همه هست .. با همه این اوصاف هیچ کداممان حوصله همدیگر را برای مدت طولانی نداریم.. خسته و بی حوصله و شاید گاهی متوقع از هم میشویم و ترجیح میدهیم هر چه زودتر به گوشه امن خود پناه ببریم..

به این حرف کلیشه ای میرسم که قبل تر ها اینگونه نبودیم.. ممکن بود دو روز منزل دایی مان بمانیم و دست آخر با گریه از هم خداحافظی کنیم و منتظر آخر هفته بعد باشیم.. از دو تیپ خانواده نمونه آوردم که بگویم زیاد ربطی به شکل روابط ندارد.. در نهایت در هر دو تیپ بهتر آن است که بعد از چند ساعت هر کس به کنج خودش پناه ببرد در غیر این صورت دلخوری را منجر می شود..

در این چند سال چه بر سر ما آمده.. سر در گریبان خود کرده ایم و سرخوش تریم در تنهایی مان..

من خود از این دست آدم هایم.. با کتاب ها و خانه نقلی رنگی ام خوشم.. و برای مدت طولانی حوصله و توان تحمل افراد را ندارم..


ãäÈÚ

مشخصات




 قسم به آفتاب و تابش آن  هنگام رفعتش.

قسم به ماه که پیرو آفتاب تابان است.

 و قسم به روز هنگامی که جهان را روشن سازد.

و به شب وقتی که عالم را در پرده سیاهی کشد.

و قسم به آسمان بلند و آن که این کاخ رفیع را بنا کرد.

و به زمین و آنکه آن را بگستراند.

و قسم به نفس و آنکه اورا نیکو بیافرید.

و به او شر و خیر او را الهام کرد.

هر کس نفس ناطقه خود را از گناه و بد کاری پاک و منزه سازد به یقین رستگار خواهد بود.

و هر که او را به کفر و گناه پلید گرداند البته زیانکار خواهد شد.


سوره شمس.


پ.ن:  و چگونه این کلمات را میخوانیم و می گذریم.. به مانند گنگان..


ãäÈÚ

مشخصات



تازه از مهمانی برگشتیم. همه چیز خوب و با لبخند به همدیگر برگزار شد. بعضی نگاه ها از جنس خاصی هستند. از جنس قضاوت. متوجه میشوی که صمیمانه نیستند. در جمع ساکتم و شروع کننده صحبت نیستم. مخصوصا در جمع اقوام همسر. لبخند میزنم و در قالب چند کلمه همراهی میکنم که بی احترامی نکرده باشم. اما نگاههایی که ورانداز میکنند را دوست ندارم. معذب میشوم. در نا خودآگاه م دیگر نمیتوانم آن فرد را دوست داشته باشم. ترس دارم از شخصیتشان.نگویم غیبت اما در مورد همه چیز و همه کس نظر میدهند. متاسفانه در جمع فامیل همسر همچین حسی را گه گاه دارم. بیشتر بی توجم. اما گاهی اذیتم میکند. 

گاهی رفتار مادر همسرم رو می بینم خنده ام میگیرد. گاهی شبیه یه دختر بچه ناراحتی اش را نشان میدهد. اما همیشه با تعجب باه خودم میگویم پس سن و سال و تجربه درسی به او نداده. آدم خوبی ست . زود قضاوت میکند. بارها همسرم حرفی زده و او از چشم من دیده. اما من ندید میگیرم. همین خرده رفتار ها در سرد شدن رابطه تاثیر میگذارد. مثل رفتار امشبش که باعث شد وقتی به خانه میرسیم همسر بی گناهم را با این حرف که کاش سیزده بدر را دوتایی  جایی می رفتیم. و جناب همسر عصبانی شد که نه. سیزده بدر فقط با خانواده و من با لحن نچندان خوشایند گفتم متاسفم که هیچ مراسم روتین شده ای را نمی توانی تغییر دهی. خودم فهمیدم این حرفم از کجا نشأت گرفته. و همسرم بی گناه بود.

این حرف ها را فقط اینجا می توانم بزنم. خانواده ام به هیچ وجه پذیرای غیبت نیستند..و چه خوب ..

پ.ن: انسان متمدن کیست..؟! کسی که لباس مارک.. ماشین و منزل لوکس داشته باشد..؟! نع.. انسان متمدن کسیست که بر خود و رفتار و کردار خود مسلط است و دیگران و حقوق دیگران را رعایت میکند.. متمدن زود قضاوت نمیکند..متمدن به دیگران احترام میگذارد و به همان اندازه که برای خود حقوق قائل است برای دیگران هم ..

قرآن را که سراسر پند در جهت رعایت حق دیگری است را کنار بگذاریم ..کتاب های انسان متمدن غرب را بخوانیم .. چیزی جز این نمی بینیم..

پ.ن:

فیلم مه را دیدم. امیدواری.. امیدواری.. وقتی ترس را کنار بگذاری همه چیز وضوح میابد و حل میشود..

فیلم خوبی بود.. تمدن و انسان متمدن رو به سخره گرفت..



ãäÈÚ

مشخصات



غم، نه یک اتفاق زمانی یا حالت انسانی است؛ که موجودی است جان دار که نفس می کشد و در کنار ما زندگی می کند. آن گاه که خسته از روزمرگی بر صندلی اتوبوس نشسته ایم، یا در کنار محبوب آرمیده ایم، یا در جمع شاد همراهان یکدل رها شده ایم، پای ظرفشویی ایستاده ایم و بشقاب ها و لیوان ها را به کف آغشته ایم و شادمان آهنگی را زمزمه می کنیم، غم می آید آرام  روی صندلی، لبه تخت، روی زمین، یا پشت میز آشپزخانه می نشیند، با شکیبی وصف ناشدنی به ما خیره میشود و آنقدر منتظر میماند تا تیزی حضورش از حباب نازک انکار ما بگذرد. آنگاه به آرامی برای هردوی ما چای می ریزد ..

ما نمیخواهیم سهمی به غم بدهیم..مگر چقدر در زندگیمان زمان داریم..

اما هیچ کس به اندازه غم، سهم خودش را به تمامی از زندگی ما طلب نکرده است..

شادی عدم غم نیست. شادی کنار آمدن با غم است..

دعوت کردن رسمی است از غم که بیاید با ما، باشد با ما، خودمانی شود، معاشرت کند. معرفی اش کنیم به دوستانمان: «دوستان، غم من، غم من، دوستان». ببریمش به خانه. بیاید با ما خیره شود در آینه، بخندد و مسواک بزند. برود جایش را بیندازد، آرام و نجیب شب به خیر بگوید. صبح که چشم باز می کنیم، یادمان بیاید تنها نیستیم و لبخند بزنیم. چون غم و تنها غم است که ما را تنها نمی گذارد..


دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد

جز غم؟ 

که هزار آفرین بر غم باد!


ãäÈÚ

مشخصات




می خواهم زمان را به فراموشی بسپارم..

به اندازه یک آه، به اندازه یک لحظه..

پرانتزی در انتهای مسیر..

و رفتن به جایی که قلبم مرا بدان سو می راند..

می خواهم رد پایم را بازیابم..

به جایی که زندگی من است، به محلی که جایگاه من است..

و طلای گذشته ام را نگه دارم..

گرماگرم در باغچه اسرارم..

میخواهم از اقیانوس عبور کنم، پرواز مرغ دریایی را به نظاره بنشینم..

از هر آنچه دیده ام بگذرم و به سمت ناشناخته ها سوق یابم

می خواهم ماه را رها سازم.. حتی کره زمین را نجات دهم..

اما قبل همه اینها میخواهم با پدرم صحبت کنم..

میخواهم قایقی برگزینم..

نه بزرگترین قایق و نه زیباترین آن..

آن را پر خواهم کرد از عکس ها..

و از عطر سفر هایم..

می خواهم برای نشستن ترمز کنم

و در پوجی حافظه ام بیایم..

صدا های کسانی که مرا آموختند 

هیچ رویایی ممنوعه نیست..

میخواهم رنگ های نقاشی های قلبم را فرایابم..

رنگ های آن دکور با خطوط محض، آنجا می بینمتان..

به خود اطمینان می بخشم 

میخواهم ماه را نجات دهم.. حتی کره زمین را نجات دهم..

اما قبل از همه اینا میخواهم با پدرم صحبت کنم..

با پدرم صحبت کنم..


پ ن : بعد از مدت ها آهنگی پیدا کردم که بیش از بیست مرتبه پشت سر هم گوش دادم و هر بار لذت بردم..


ãäÈÚ

مشخصات




دیشب این فیلم رو دیدیم.. خیلی جالب بود ..

نقاب تمدن .. و فقط نقاب نه بیشتر..

روی چهره افرادی که در نگاه اول.. برخورد اول جز تحسین شخصیت شان چیز دیگری سراغ مان نمی آید..اما کافیست کمی معاشرت کنیم..یا در یک موقعیت سخت یا منفعت جویانه با آنها یا مقابل شان قرار بگیریم..

بنگ.. همه چیز متلاشی میشود ..

نه تمدن .. و نه هیچ چیز جذاب دیگر..

مطمئنا همه ما حداقل یک بار همچین تجربه ای را داشته ایم..

پولانسکی خیلی هنرمندانه این موقعیت رو به تصویر می کشه..و به مخاطب میگه ایست.. کمی فکر کن.. اگر نقاب انسان متمدن را از صورتت برداری.. نه.. حتی قانون را برای یک روز از شهر که زندگی میکنی حذف کن.. دیگر نیازی نیست تو نقاب را برداری از روی صورتت.. نقاب خودش می افتد..



ãäÈÚ

مشخصات



 ظرف یک ساعت تصمیم برای رفتن به یزد گرفته شد. یک اقامتگاه سنتی رزرو کردیم و فردا صبحش در جاده بودیم.. دونفری..

سفر خیلی جذاب است مخصوصا به جاهایی که تا به حال نرفتی..

همیشه دیده و شنیده بودم درباره بافت سنتی یزد.. کوچه ها .. خانه ها.. آب انبار ها.. و کویرش..

اما این بار با جناب همسر قدم زدیم در این شهر کهن و خشتی..

سفر کردیم به زمان صفویه و قاجار.. در پنج دری ها و سه دری هایش نشستیم و چای خوردیم و با چشمان بسته دیدیم صاحبخانه را.. همسر هایش  را در پنج دری ها.. خدم و حشم هایشان را.. برو و بیا هایشان را .. با چشمان بسته شکوه زندگیشان را دیدیم و  با چشمان باز ناپایداری زندگی را نظاره کردیم.. 

با احترام به زور خانه رفتیم .. موج معنویت همراه با پهلوانی  صورتمان را نوازش داد و چه زیبا میخواند و می نواخت مرشد..

کفش هایمان را کندیم و با پاهای برهنه در شنزار کویر راه رفتیم و خدا را دیدیم  در عظمت کویر و آسمان..

و چه کوچک و ناچیز از بالای رمل ها دیده می‌شد انسان..

وقتی توریست ها را می دیدم که چگونه همان رفتاری را در کویر میکنند که در یک میهمانی یا تولد .. می ترسیدم از وجودشان.. وجود بی شعور و ناآگاه شان..

بی شعور نه به مفهوم توهین .. یک بی شعوری هگلی در رفتارشان موج میزد..

افسوس .. پس کی و کجا قرار است ببینیم و بشنویم ..

ما از انسان های اولیه که دور آتش می چرخیدند و میرقصیدند هم عقب تر رفتیم.. چرخش و رقص آنها معنا و مفهومی در پی داشت اما رقص و چرخش ما ..

شکل همه چیزمان مدرن و شیک شده اما تاریخ تمدن ..؟!


 پ.ن: شهر آرام و امنی بود.


ãäÈÚ

مشخصات



در اوج بی چارگی ام، می پرسیدم، آیا حق من نیست که دوست داشته شوم و وظیفه او که مرا دوست بدارد؟ 

عشق کلوئه قابل جایگزینی نبود، حضورش در کنارم به شدته آزادی و حق زندگی اهمیت داشت. و اگر دولت این دو حق را برایم قایل شده بود چرا حق عاشق شدن را برایم بیمه نکرده بود؟

چرا تا این حد به آزادی زندگی و بیان اهمیت می دادند، که برایم پشیزی ارزش نداشت، بدون این که فردی به این زندگی معنی ببخشد؟ زندگی بدون عشق و بدون آن که کسی به حرفم گوش بدهد، چه فایده ای داشت؟ آزادی یعنی چه اگر معنی اش این باشد که معشوق بتواند آزادانه ترا ترک کند؟


بخشی از کتاب جستار هایی در باب عشق از 

آلن دو باتن.


ãäÈÚ

مشخصات



برای چند دقیقه ماشین کنار خیابان پارک شد. راننده برای انجام کاری ماشین را ترک کرد. من خیره به پیاده روی خیابان. چند دختر رد شد..؟! چند خانم رد شد..؟!  هیچ کدام شبیه من نبودند. این را چشمانشان به من میگفتند. 


با برادرم از محل قدیم خانه پدری رد شدیم. بعد از چندین سال. انگار چند روز پیش بود. گویی فضای خیابان در خواب میگذرد و من خواب زده..


ãäÈÚ

مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

اگر هرگونه سوال و یا اشکالی در رابطه با این زمینه و یا هر زمینه تحصیلی
مانند: مدرسه ، دانشگاه ، کنکور ، ارشد ، دکتری ، نظام وظیفه و... دارید ؛

...کافیست با ما تماس بگیرید

شماره تماس از خط ثابت 9099071613

شماره تماس دوم از خط ثابت 02170705003

پاسخگویی از ۸ صبح تا ۱۲ شب حتی ایام تعطیل